سيد جعفر شهيدى
75
زندگانى على بن الحسين ( ع ) ( فارسي )
مردم برخاست « 1 » ابو الفرج اصفهانى نويسد : يزيد او را گفت به منبر شود . و از آنچه پدرت كرد معذرت بخواه ! على بن الحسين ( ع ) بر منبر رفت و گفت : - مردم هر كس مرا مىشناسد ، مىشناسد و هر كس نمىشناسد خود را به دو مىشناسانم ، من على بن حسينم . من فرزند بشير نذيرم . من پسر آنم كه باذن خدا مردم را به خدا مىخواند . من پسر چراغ روشنام . و اين خطبه طولانى است كه براى طولانى نشدن سخن اين گفتار و مانند آن را نمىآوردم . « 2 » اين خطبه را تاريخنويسان كه طبعا وابستهء بدستگاه حكومت بودهاند نياوردهاند ولى آنچه مسلم است اينكه على بن الحسين در مسجد شام سخنانى فرموده و خود و پدر و جد خويش را بمردم شناسانده و بدانها گفته است كه آنچه يزيد و كارگزاران او بر زبانها افكندهاند درست نيست . پدر او خارجى نيست و نمىخواسته است جمعيّت مسلمانان را بر هم بزند ، و در بلاد اسلام فتنه برانگيزد ، او براى حق ، و بدعوت مسلمانان بپاخاست تا دين را از بدعتهائى كه در آن پديد شده بزدايد و به سادگى و نزاهت عصر جدّ خود برساند . راستى اينست كه يزيد از روى خود خواهى و نيز جوانى و ناپختگى از آغاز حكومت ، كار عراقيان و قيام امام حسين ( ع ) را ساده و بىاهميت مىپنداشت . آن نامه كه در نخستين روزهاى زمامدارى خويش به حاكم مدينه نوشت ، و از او خواست از حسين بيعت بگيرد و اگر وى از بيعت سرباززند سر او را بدمشق بفرستد ، نشانهء اين پندار است . از آن نابخردانهتر خواستن خاندان پيغمبر بدان وضع رقتانگيز به شام . بردن اسيران به كوفه خود خطائى بود و آوردن آنان از عراق به شام خبطى بزرگتر . تنها پس از رسيدن گزارشهايى از واكنش اين حادثهء دلخراش بود كه دانست كار بدان سادگى كه مىپنداشته است ، نيست .
--> ( 1 ) . مناقب ج 4 ص 168 و نگاه كنيد به مقتل خوارزمى ج 2 ص 69 - 71 . و نيز گزارش اين جلسه و اين خطبه با اندك تغيير در كلمهها ، در تاريخ ابن اعثم ( نسخهء عكسى كتابخانهء مركزى دانشگاه ) ديده مىشود . ( 2 ) . مقاتل الطالبين ج 2 ص 121 .